در مسیر آسمان

اینجا خونه حرفای منه.

در مسیر آسمان

اینجا خونه حرفای منه.

در مسیر آسمان

یا صاحب الزمان
بالای سرم نام تو را حک بنمودم
یعنی که سر من به فدای قدمت باد

پربیننده ترین مطالب

تابستانی که گذشت (1)

سه شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۳، ۱۱:۲۲ ب.ظ

بچه که بودیم ماه مهر پامونو که می ذاشتیم تو مدرسه اولین موضوع انشامون بی برو برگرد این بود: تابستان خود را چگونه گذرانده اید...

من اصلا یادم نمیاد دقیقا تو اون انشاها چی می نوشتم...

اصلا از شیطنتایی که تابستون کرده بودیم می نوشتم یا نه؟

یا از شوق و اشتیاقی که برای رفتن به روستای پدری داشتم...

و غمی که از برگشتن تو دلم پر میشد...

عاشق روستا بودم. بازی ها و شیطنتا...

از صبح زود با صدای خروسا از خواب بیدار شدن و صبحانه خورده نخورده دنبال گله گاوا راه افتادن...

تا عصر دنبال گاوا دویدن...

راه رفتن تو کوچه باغای خاکی که با راه افتادن گله خاک بیشتر ی هم تو هوا بلند میشد... دویدن و دویدن... و فریادهای شاد...




شستن گاوا تو رودخونه پر آب "گودوخ بوغان" و سرتا پا خیس شدن و دراز کشیدن رو چمنا تا خشک شدن لباسا...



نهنج گل سرخارو جمع میکردیم از تو نخ رد می کردیم و میشد یه گردنبند زیبا و از انداختنش به گردنمون سراپا ذوق و شوق می شدیم... انگار که صاحب بهترین و گرانقیمت ترین جواهرات عالم شدیم... جواهری از " قیزیل گول"





خوردن گندم برشته تو قره خرمن یا همون "سوتول" خودمون...

گاز زدن سیبای ترش و شیرین نیمه رسیده ...




بالا رفتن از درختا...






خوردن سنجدایی که از بس گس بودن دهنو جمع می کردن...




جمع کردن خاکشیر و شربت درست کردن...


میون یونجه زار گلای بنفشی رشد می کرد تپل... مثل یه توپ کوچولو زیبا.... طعم شیرینی داشت... تو عالم کودکی حتی به اونا هم رحم نمیکردیم و میخوردیمشون...












گاز زدن لقمه کره تازه که همین الان از تو مشک در اومده...

شبا قایم باشک و قایم شدن همه جای خونه ... حتی تو طویله و میون گاوا...



و آخر شب جمع شدن دور هم تو اتاق بزرگ و تاپ تاپ پنیر بازی کردن...

شب موقع خواب قصه های شیرین بزرگترا...

" کیم یاتیپ کیم اویاخ؟ هاممی یاتیپ جیتتان اویاخ"....

و مگه ما می خوابیدیم.... شاید تیرهای سقف بالاخره خوابشون می برد ولی ما هنوز بیدار بودیم و بازی می کردیم ....





یادش بخیر خونه های با صفا پنجره های آبی به رنگ زیباترین آسمون و دلبازترین بیکرانه...



خونه هایی که ازشون فقط یه خاطره با یادگار مونده...


















روستای من.... روستای پدری من.... تابیه
























موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۰۷/۰۸
ن. علمی نیک

نظرات  (۳)

نمره ات بیسته خواهرجونم.
البته من توی بچگیم اصلا از اونجاخوشم نمی اومد.
اقبال رو میبینی؟
با خوندن انشات بیشتر درحال حاضر جریان یافتم تا در گذشته ،جولان!!!
باتفاوت اینکه از اون رودخونه خوشکل خبری نیست چرا راستی اول بهار که برفا آب میشن دیدم که رود خونه توش آب میره.
پاسخ:
البته این عکسم مربوط به تابستون پارساله ... پس اون موقع هم اب داشته. صد البته که قدیم ندیما ابش بیشتر بود.... ازه یادمه تو اصلا قاطی ما شیطونا نمیشید...
خوش بحالت دوست جونی  :) ماکه بچگیمون مثل برق و باد گذشت از اینجا ها هم نداریم و نداشتیم که بریم   گریههههههههههههههه
پاسخ:
خوب بیا با هم بریم اینجاها
۱۳ مهر ۹۳ ، ۱۶:۱۹ .......................

 سلام

به نظرم از دوران کودکیتان خیلی فاصله گرفتید و افسوس به آن دوران را دارید .

روستای پدریتان با محیطی کاملا با صفا و بی ریا یادآور حماسه های حماسه سازان بوده است .

التماس دعا

پاسخ:
محتاج دعاییم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">