در مسیر آسمان

اینجا خونه حرفای منه.

در مسیر آسمان

اینجا خونه حرفای منه.

در مسیر آسمان

یا صاحب الزمان
بالای سرم نام تو را حک بنمودم
یعنی که سر من به فدای قدمت باد

پربیننده ترین مطالب

عطر مادر...گاه رفتن

شنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۸:۰۸ ب.ظ

امروز داشتم آرشیو متنهامو می خوندم.... رسیدم به خاطراتی که مادر شهید حمید دستجردی با لهجه شیرین بجنوردی تعریف کرده بود و نوشته بودم.... صدای مادر پیر هنوز توی گوشمه...


آخرین بار که می رفت دلم پر شده بود از آشوب های گاه و بیگاهی که گاه بی قرارم  می کرد و از اندرون دلم خبر به چشمهایم می برد و اشکی که ناخوداگاه سرازیر میشد بر دامن.
چند شب بود با صدایش که بیدار می شدم می فهمیدم لحن مناجاتش دیگر گونه است . بعد از نماز شب سرش را بر روی بالشم می گذاشت و آرام سرش را به سرم می مالید . دیگر نمی توانستم بیشتر خودم را به خواب بزنم . میگفتم : حمیدم! چرا اینجا مادر؟ سر جای خودت چرا نخوابیدی؟
با لحن مهربان و شوخ همیشگیش می گفت : نه ! بوی مادر چیز دیگه ایه .
و سرش را به گونه ام می چسباند می گفت: نه  بذار ببینم بوی مادر چه جوریه .
 و می خندید و همانجا می خوابید ، در کنار من .
به یاد کودکی هایش می افتادم . کودکی هائی که خیلی هم دور نبودند. موهایش را نوازش می کردم و باز ناخوداگاهی اشک و بیقراری دل و حدیث یک مادر بیتاب و دل نگران .
آن صبح آخر از خواب که بیدار شدم در تب و تاب بود . می اورد و می برد . یکجا نمی نشست . گفتم : حمیدم خسته شد ی مادر .
گفت : نه مادر . مگه روضه نداری امروز؟
راست میگفت . حواسش از خود من جمعتر بود . خودش و احمد همه کارهایم را کردند . روضه که تمام شد و میهمانها رفتند گفت : مادر یه چیز درست کن برای توی راهم . خدا بخواد عصری راهیم .
آه از نهادم بلند شد . گفتم: چرا از صبح نگفتی غذای خوب درست کنم برای  راهت ببری؟
گفت : نه مادر خسته ای . دو تا تخم مرغ هم آب پز کنی خوبه .
و همان هم شد . دو تا تخم مرغ برایش آب پز کردم  پیچیدم لای نان و گذاشت توی ساک کنار لباسهائی که با خود می برد و ...با خود می برد تمام هستیم را و دلم را و ... ولی حتی اشک هم جرات بیرون آمدن نداشت در آن لحظات آمدن و رفتن .
آب و قرآن و آیینه را که روی سرش گرفتم خم شد . قرآن را بوسید و باز هم خم شد و پیشانیم را بوسید . گفتم : مادر بری انشاالله که سالم برگردی مهندسم. 
می دانستم جوابش این خواهد بود مثل همیشه که مادر دعا کن همه رزمنده ها پیروز باشند. حتی اگر سالم بر نگردند.
ولی مگر دل مادر راضی می شد؟
خم شد و توی گوشم نجوا کرد: چی گفتی مادر؟
گفتم : هیچ.
سرش را برد پائین . شانه های لرزانم را بوسید .
گفت: گریه که نمی کنی مادر؟
چشمه اشکم خشکیده بود.
شانه دیگرم را بوسید: دعایم کن مادر.
دیگر برایم یقین شده بود که این آمدن را رفتنی نیست .
صدایم می لرزید ولی بغض می ترسید از شکسته شدن. گفتم: مادر انشاالله که پیروز باشی . هم تو هم همه رزمنده ها.
باز هم قرآن را بوسید و رفت .
قامت مردانه اش که از قاب در می گذشت بغضم شکست و اگر احمدم نبود که می توانست آرامم کند؟ .... و دل نجوا می کرد بیخ گوش خستگی هایم که اگر احمدت هم نباشد.... و بغض باز هم  می ترسید از شکستن....


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۱۱/۱۱
ن. علمی نیک

نظرات  (۵)

سلام وبتون خیلی جالب بود خوشحال میشوم به ما هم سری بزنید 
 خوشا بحال اونا که رفتن پاک و سبک  و افسوس که ماندیم سنگین از غل و زنجیرها
پاسخ:
واقعا درست گفتی سمانه جان
مادر همیشه از سفر بچش آگاه میشه، خوش به سعادت این مادر شهید
سلام
چن ماه پیش با شهید گمنام ابراهیم هادی آشنا شدم.
همه چیز از ی عکس شورو شد تا اینکه همه چیز راجب این شهید فهمیدم از تولدش تا شهادتش...
میدونی پشت کامپیوتر ادم گریش نمیگیره ک فقط بغضش اذیت میکنه
گریه کردن ناله ی مداحو چادر مشکیو دسمال کاغذی موچاله و چراغ خاموشو عطر گلاب میطلبه وگرن نمیچسبه فقط آب و نمک بدنو حروم میکنه
هیچ شهیدی تاحالا نتونسته بود قلب گناهکار و دل سنگ منو منقلب و متحول کنه یا حتا ی قطره اشک منو دربیاره
از اون موقع هرچی راجبه شهدا میخونمو میشنوم گریم میگیره
متنتون زیباست
به قول پیرزنای همسایه ی محله ی قبلیمون ک ب مداح محلمون میگفتن: الله گیامت دَ جُزلَرِوه آغلات ماسن... گَشَح روزه دِدین
سلام
چن ماه پیش با شهید گمنام ابراهیم هادی آشنا شدم. همه چیز از یه عکس شورو شد تا اینکه همچی راجبش فهمیدم از تولدش تا شهادتش...
میدونی پشت کامپیوتر ادم گریش نمیگیره ک فقط بغضش اذیت میکنه
گریه کردن ناله ی مداحو چادر مشکیو دسمال کاغذی موچاله و عطر گلابو فضای تاریک میطلبه وگرن نمیچسبه فقط آب و نمک بدنو حروم میکنه
تا حالا هیچ شهیدی نتونسته بود قبل گناهکارو دل سنگ منو منقلب و متحول کنه یا حتا ی قطره اشک منو دربیاره
از اون موقه هرچی راجب شهدا میخونم و میشنوم گریم میگیره...
متنتونم زیباست
به قول پیرزنای همسایه ی محله ی قبلیمون ک ب مداح محلمون میگفتن
الله گیامت دَ جُزلَرِوه آغلات ماسن... گَشَح روزه دِدین...
پاسخ:
قربونت عزیزم... من  خودم هر وقت خاطره ای از شهدا میخونم ناخوادگاه گریم میگیره...بی احتیاج به همون دستمال و چادر مشکی و باقی ماجرا...تو هم زیبا توصیف کردی ...ممنون که بهم سر زدی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">