در مسیر آسمان

خونه ی حرفای من

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

مهمانی عمه

خانه عمه در روستای حسنلو بود. باحیاطی پر از درختان سیب و تاک . و کرتهایی که با انواع سبزی مخملی شده بودند. میان باغچه ها و کرتها راه باریکه ای بود فرش شده با سنگ هایی مهربان و علف های توسری خور سربر شانه سنگ ها آرام خفته بودند.

آخر راه باریکه می رسید به ساختمانی آجری . طبقه پایین، خانه نشیمن و زیر زمینی که در حقیقت انبار آذوقه زمستانی بود و ایوانی که مطبخ خانه بود. و اما پله ها که راهی بود به سمت اتاق مهمان، با پنجره هایی آبی که تو را به مهمانی آسمان می بردند و پرده هایی یه سپیدی ابر با دامن گلدوزی شده مثل دشت. قفل اتاق مهمان فقط برای مهمان های مخصوص باز میشد.  دورتادور اتاق متکاهایی چیده بودند با روکش چیت و ملافه های سفید با گلی به سرخی آتش در میان.  سقف و دیوارها مثل اتاق های پایین از دیرک و الوار ساخته شده بود. با این تفاوت که مابین الوارهای سقف نی ها و ساقه های گندم  بافته شده فضاهای خالی را پر میکردند. دیوارهای کاهگلی از کمر به پایین روکشی داشتند از جنس پلاستیک گلدار و روی تاقچه کوچک اتاق عکس میرزا علی کاکای شهید عمه-  دل را زخمه میزد. زخمی که انگار خوب شدنی نبود و در چشمهای همه مهمانها حلقه ای از اشک مینشاند، همیشه خدا. میان پنجره ها با قاب آبی آسمانیشان و پرده های ابرمانندو دامن دشت نشانشان، گلدان های شمعدانی عطری با گلهای نقلی سرخ و چهرایی توی اتاق عطر می پاشیدند. اتاق مهمان عمه همیشه بوی نویی داشت. انگار که تمام ملافه ها و پرده ها و فرش های دستباف رنگارنگ حتی الوارهای سقف و دیرکها را همان روز خریده اند. وقتی عمه مهمان داشت سرتاسر اتاق را سفره می انداختند سفره هایی با عکس غذاهای مختلف . از پلو و چلوهای زعفرانی گرفته تا کباب و مرغ بریان و سبزی و دوغ و .... اما غذاهای عمه از همه این تصاویر سر بود. بشقاب های ملامین گلدار که دور تا دور چیده میشدند مهمان ها را میکشیدند تا لب سفره. نان های لواش تنوری و سبدهای سبزی و کاسه های مملو از آش دوغ کم کم تصاویر سفره را می پوشاندند. دیس های پلو که رنگ زعفران به خود ندیده بودند و خورشت  سنتی گوشت و لوبیا قرمز میان سسی از گوجه فرنگی و آب گوشت و دورچین شده با جعفری ساطوری و سیب زمینی سزخ کرده. پارچ های پلاستیکی آب و دوغ که به سفره اضافه میشد، دیگر هر چه بود عطر فرح بهش آش دوغ بود و سبزی تازه از باغچه چیده شده که به تصاویر سفره حتی اجازه عرض اندام هم نمیدادند.

 و بعد از آن صدای به هم خوردن قاشق و بشقاب بود و پر و خالی شدن لیوان های دوغ. و من .... کودکی نشسته در کنار مادر و خواهرانش که حتی به فکرش هم نمیرسید که چرا مدتیست عمه ها جور دیگری بغلش میکنند و دیگران گاه با چشمان اندوهبار نگاهش میکنند. و نگاهش که گاه به نگاه پدر، کاکای شهید عمه در میان قاب عکس روی تاقچه تلاقی میکرد . و ذهنی با سوالی بی پاسخ: پس آقاجون چرا نیومده مهمونی عمه؟





۲۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۵۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ن. علمی نیک

من و معلمی

از همان اول مطمئن بودم که پزشک خواهم شد. حتی تخصص خودم را هم مشخص کرده بودم. ولی بعد از کنکور بین بودن یا نبودن بودن را انتخاب کردم و ترجیح دادم با یک نوزاد تازه متولد شده به جای پزشک شدن در یک شهر دیگر زیست شناس شدن در شهر خودم را انتخاب کنم. با این شرط که قطعا با زیست شناسی هم میتوانم روزی پزشک شوم. بالاخره کارشناسی ارشد را که بگیرم گرایش های PHD که نهایتش پزشک بودن است و در راس همه ژنتیک پزشکی حتما در انتظار من است. ولی خوب غالبا چرخ روزگار بر مدار خواست ما نمیچرخد و خود، مرکز دیگری دارد و حول محوری دیگر میچرخد. و همین هم سر مرا از جای دیگری در آورد.

اولین باری که نوشته رادیویی خودم را شنیدم هنگام سحر بود... چه تلاقی ای... یک سحر مثل سحر همین روزها. متنم را که از زبان گوینده برنامه سحر شنیدم دلم غنج رفت و کیف کرد. اصلا فکرش را هم نمیکردم متنی را که برای تست نوشته بودم در برنامه استفاده کنند. قضیه از این قرار بود که یک در راه برگشت از محل کارم( نگفتم که قبل از آن نیروی قراردادی واحد فرهنگی بسیج خواهران بودم) همانطور که چپ چپ به تابلوی تازه نصب شده ی صدا و سیمای مرکز خراسان شمالی نگاه می کردم ناخودآگاه خودم را میان حیاط خانه ویلایی بزرگی یافتم که به تازگی تغییر کاربری داده بود و شده بود : ساختمان تولید رادیو مرکز خراسان شمالی. آن روز درخواست نویسندگی دادم و روی چند ورق متنهایی را که از من خواسته بودند نوشتم، فی البداهه. قرار شد به من خبر بدهند. و به نظرم رسید خواندن متنم در برنامه سحر یک جور خبر است. رادیو همان چیزی بود که میخواستم. پر از هیجان و جاذبه. یک لحظه بیکاری نداشت. همه اش کار بود و تلاطم.انگار بنشینی توی یک قایق و بزنی به دل دریا، بی محابا. و اینگونه بود که شدم نویسنده رادیو. ولی از آنجاییکه روح جستجو گر انسان هیچوقت از کوشش باز نمی ماند من هم تصمیم گرفتم همانجا هیجانی جدید را تجربه کنم: برنامه سازی.

از آنجاکه برنامه سازی بدون آشنایی با رایانه امکان پذیر نبود حالا این من بودم و فن آوری جدید که باید در مدتی کوتاه پشتش را با زمین آشنا می کردم. همین هم شد و با کمک یک همکار خوب و استاد ارزشمند من شدم تهیه کننده رادیو خراسان شمالی. خوبی کار کردن در یک رسانه ملی این است که هیچوقت راکد نیستی . همیشه در جریانی و پویا. همیشه میتوانی خودت را ارتقا دهی. چه با کلاس های رسمی چه مطالعاتی که میتواند  تو را به پله های بالاتر برساند. اما باز هم به دلیل همان چرخش چرخ روزگار دست قضا دست مرا گرفت و آورد و آورد و کنار یک دبستان دخترانه در یکی از خیابان های نسبتا حاشیه ای شهر قم رهایم کرد.

از همان اول مطمئن بودم که پزشک خواهم شد. حتی تخصص خودم را هم مشخص کرده بودم. البته شاید آن گوشه های دلم، جایی کنار علاقه های باطنی، همان نقطه ای که نوشتن از ابتدای آشناییم با قلم و حروف همراهم شد گاهی روح سرکشم به من نهیب می زد که نویسندگی همان نقطه اوج توست; ولی باز هم در دلم هیچ نقطه ای را نمی توانستم پیدا کنم که شبیه علاقه به " معلمی " باشد!!! سالها پیش، روزی که در دانشگاه خبر پیچید دارند تعهد دبیری می گیرند با وجودی که کارشناس آموزش برای دادن تعهد دبیری خیلی به من اصرار کرد من کاملا مطمئن بودم که هر چه بخواهم بشوم قطعا هیچوقت معلم نخواهم شد. حتی آن روز بعد از قبولی در آزمون استخدام آموزش و پرورش و بعد از حضور در ساختمان شیشه ای رادیو در جام جم وقتی زیر حکم جدیدی که برایم خورده بود را امضا کردم ، همان حکم استخدام رسمی در صدا و سیمای خراسان شمالی با سمت تهیه کننده رادیو، و استعفای خودم را رسما تقدیم  کردم، همان نقطه پرآشوب دلم ریز ریز گریه می کرد و مرا از امضا وامی داشت. میان گریه هایش میگفت تو که همیشه عاشق نوشتن بودی، تو که در این چند سال عاشق برنامه سازی شده بودی ... آخر چرا؟؟؟ ولی جواب من همان چرخ روزگار بود که دستم را گرفت و مرا جلوی دبستان دخترانه جمهوری اسلامی قم بر زمین گذاشت. و آنجا فصلی جدید برایم رقم خورد. فصل " معلمی". همان که شغل انبیاست. اولین روزم را در کلاس پنجم سوسن به خوبی در خاطرم هست. چشمان کنجکاو بچه ها که کمی هم من را دوست نداشتنتد، چرا که به جای معلم محبوبشان آمده بودم، تمام حرکاتم را دنبال میکرد. و این فصل، آغاز زیبایی های غیر قابل تصوری بود که از حوصله گفتار خارج است و در توصیف نمیگنجد.

آری، شاید از ابتدا مطمئن بودم که پزشک خواهم شد و در ادامه ، برنامه سازی برای رادیو دل و دینم را ربود... اما آنچه مرا با هویت واقعی خودم آشنا کرد و درست انگشت گذاشت بر مرکز علائقم، و پویایی و حرکت واقعی و در عین حال آرامشی وصف نشدنی را به روح آشفته و سرگردانم بخشید، و طعم یاد دادن ، و ذوق آموختن ، و لذت معلمی را به من چشاند همانجا در ساختمان همان مدرسه بود. مدرسه بود که به من آموخت می توان مفید بود. یاد گرفتم که جاهایی باید تغییر کنی. تغییر گاهی به تدریج اتفاق می افتد ولی می تواند زندگیت را دچار تحول عظیم نماید.

میتوانی در کنار کودکانی که بزرگ شدنشان را میبینی تو هم تغییر کنی و این چالشی بزرگ است. و در مدرسه لازم نیست تنها دانش آموز باشی تا یاد بگیری ... میتوانی معلم باشی و یاد بگیری. و مدرسه خوب محیطی است که در آن معلمان به طور مستمر یاد میگیرند. و همین معلمانی که در فرایند یادگیری فعالند، همینها میتوانند محیط یادگیری را برای دانش آموزان هم مطلوب تر نمایند.

در مدرسه بود که یادگرفتم نقطه شروع زیاد هم مهم نیست. مهم گام اول است. شاید دیر بلند شوی اما همینکه به زانوانت توان ایستادن بدهی مطئن باش که میتوانی ادامه دهی. یاد گرفتم ظاهر امر مهم نیست. تو اگر تمام دیوارهای کلاست را هم پر از کاغذهای جورواجور کنی و انواع روش های تدریس را بیاموزی اما روش نفوذ در قلب ها و ذهنهای کودکان را نیاموخته باشی هیچکدام از این کاغذها و چک لیست های درون دفترتبه دادت نخواهند رسید. نمیخواهد خودت را به زحمت بیاندازی برای یاددادن کلماتف چرا که تو اگر راه نفوذ را باز کنی کلمات خودشان جاری هستند و راه را پیدا می کنند. و اینگونه است که خلاقیت را از دانش آموزانت نگرفته ای. یاد گرفتم کلاسی که پویاست زنده است. و اگر پشت در کلاس زنده گوش بایستی صدای خوش خلاقیت را خواهی شنید که ذهنت را نوازش می دهد. کلاس ساکت مرده است. با دانش آموزانی منفعل و پذیرنده.

یادگرفتم کودکان طوطی نیستند که هر چه من میخواهم تکرار کنند بی آنکه تعمق و تفکر بر روی گفتارشان داشته باشند. یادگرفتم خلاقیت شاید میان کتاب های درسی مرده باشد پس باید ذهن را به دست نسیمی سپرد که بی تامل در میان حیاط مدرسه جاریست . شاید لازم باشد گاهی کلاس درسم را به میان حیاط ببرم و کلمات را بر روی نسیم سوار کنم. شاید لازم باشد گاهی دفتر و قلم را به باد فراموشی بسپارم و اجازه دهم کودکان در میان بازی های شادمانه و لحظات زندگی، خود معنای کلامم را بگیرند و به یادگیری عمیقی برسند که حاصلش خلاقیت و ابتکار آنهاست.

امروز، آرزویم فراتر از تمام بخشنامه ها و دستورالعمل هاست . آنچه ورای تمام ثبت نمرات و ارزشیابی ها و دیگر سنجش های بیرونی آرزو دارم، نفوذ همزمان به ذهن و دل دانش آموزان است.

 

دبستان جمهوری اسلامی قم

 

۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۳۵ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ن. علمی نیک

به بهانه روز معلم

تقدیم به پدرماولین معلممکه کلاس درسش را از پشت نیمکت ها به گستره ی تمام شجاعت و ایثار وسعت داد. خود پرواز کرد و با عروج خونینش درس عاشفی و دلدادگی را نه فقط به. دانش آموزان و فرزندان خود ,که به تمام جوانان وطنم آموخت.........پدر مهربانم، تو که پاسدار ارزش های اسلام بودی و معلم ایثار و شجاعت. درس آموز مکتب خمینی بودی و فدایی راه حسین گشتی، سنگرت را از کلاس درس و پشت نیمکت های مدرسه به وسعت جبهه ایثار گستراندی و چه زیبا بال گشودی به سوی محبوبت، پدر عزیزم، روزت که روز تمام شجاعت هاست، روز تمام خوبیهاست و روز تمام احساسهای زیبای عالم مبارک.... پدر شجاعم، تو همیشه با من هستی. صدایم را میشنوی و پاسخم میدهی. تو همیشه با من هستی، حاضر در لحظه هایم، پیدا در صحنه صحنه زندگیم و موثر در تمام گامهایی که بر میدارم. درست مثل روزها و سالهای اول عمرم که عطر وجودت در کوچه باغ جانمان هویدا بود. درست مثل روز اولی که با تو راه رفتن را یاد گرفتم، به شیرینی تمام خوشیهای پنج ساله ای که با تو داشتم، به رنگ رنگی تمام گلهایی که تو باغچه کوچک خانه میکاشتی و به من می آموختی مراقبت از آنها را. آری، تو همیشه با من هستی پدر خوبم. . معلم اولم، پاسدار تمام ارزشهایم.... روزت مبارک



۱۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۰۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ن. علمی نیک

کودکان را بشناسید و از زدن برچسب بپرهیزید.

یادگیری مشهود: چک لیست شروع درسدر هر کلاس و مدرسه برچسب زدن به دانش آموزان به ندرت صورت میگیرد.به نظر می رسد که ما عاشق برچسب زدن به دیگران هستیم!!! ؟؟؟ برچسب هایی مانند ناتوان ذهنی، کوشا، نارسا خوان، ADHD( اختلال بیش فعالی کمبود توجه) در خود ماندگی، سبک های یادگیری مانند یادگیری جنبشی، OCD( روان رنجوری و وسواس فکری عملی) و ....نکته اصلی این استدلال این ادعا نیست که آنها حقیقی نیستند( آنها واقعی هستند) بلکه این است که در برچسب زدن چقدر سریع عمل می کنیم.یکی از پیگیری های مثمر ثمر برچسب زدن زدن برچسب سبک های ادگیری یه دانش آموزان است. ولع امروزی برای سبک های یادگیری که نباید آنرا با مفهوم ارزشمند راهبردهای متعدد یادگیری اشتباه بگیرید،. فرض میکند که دانش /اموزان محتلف روشهای خاص یادگیری را ترجیح می دهند. ادعای اصلی این است که در صورت همراستایی تدریس با سبک برتر یا غالب یادگیری ( مانند سبک های دیداری ، شنیداری، گفتاری، بساوشی یا جنبشی، میزان موفقیت بیشتر خواهد بود در حالیکه آموزش دانش آموزان با استفاده از روش های مختلف ( دیداری،گفتاری و حرکتی) با مزایای متعددی همراه است اما این مسئله نباید با این تفکر اشتباه گرفته شود که توانایی دانش آموزان از لحاظ تفکر در سبک های مذکور متفاوت است.
منبع: فرهنگ یادگیری مشهود، ترجمه دکتر ابوالفضل بختیاری

۱۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ن. علمی نیک