در مسیر آسمان

اینجا خونه حرفای منه.

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

جوجه های ما

خدا همه جوجه ها رو در پناه لطفش محافظت کنه انشاالله ... بویژه این جوجه های مارو


//bayanbox.ir/view/7151431653578685240/1.jpg


هر کی یه عشقی داره عشق ما هم این جوجه ها هستن و چنتا جوجه دیگه که همشون خواهر زاده هامونن....


مثلا یکیشون این آقا بصیر که ظاهرا از عیدی هایی که گرفته خیلی راضیه و خوشحال...

 ( البته این عکس مربوط به نوروز 93 هستش و الان ماشالله کلی مرد شده )


//bayanbox.ir/view/5341894976983783549/3.jpg


اینم از محمد صادق ما که داره شعار میده: مرگ بر آمریکا"


//bayanbox.ir/view/7612590796978262882/2.jpg




بودن کنار این بچه ها که عطر بهشتو دارن خیلی لذت بخشه.... معصوم و پاک و بیگناه.... عباس دست محمد صادقو گاز گرفت محمد صادق حسابی دردش گرفت و گریه کرد... میگفتیم عباس چیکار کرد؟ با ناراحتی مچ دستشو نشون میداد و میگفت: هام هام!!!

فرداش عباس یه کم مریض بود و حوصله بازی نداشت محمد صادق هی دور و برش می پلکید یعنی که بابا بیا با هم بازی کنیم پسر خالههههه ولی پسر خاله تبدار حال و حوصله بازی نداشت .... آخرش محمد صادق رفت مچ دستشو گذاشت کنار دهن عباس و گفت : هام هام!!!! ( احتمالا یعنی پسر خاله عزیزم اگه با گاز گرفتن من خوب میشی بیا بخور....) ( عزیزممممممممم الهی فداتون بشم)

۲۷ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۳۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ن. علمی نیک

کیک پرتقال

یه کیک نارنجی و پرتقالی واقعی با عطر و طعم تازه و خوشمزه....
( من کلا بلد نیستم خوب تبلیغات کنم.... :)  )

//bayanbox.ir/view/4699327374701251598/WP-20150205-040.jpg

مواد لازم: سه عدد تخم مرغ
یک پیمانه پوره پرتقال
نصف پیمانه پوست پرتقال تلخی گرفته
دو پیمانه آرد
یک قاشق مربا خوری بیکنیگ پودر
یک پیمانه شکر
نصف پیمانه کره و نصف پیمانه روغن مایع

.......

قبل از هر کار یدونه پرتقالو پوست میگیریم به این ترتیب که مثل سیب شروع میکنیم نازززززززک چوست کندنش طوری که قسمت سفید روی خود پرتقال بمونه.... حالا این  پوست نارنجی رو که حاوی واکوئل های اسانس پرتقاله ریز ریز خلالی میکنیم ... روش آب داغ میریزیم و میذاریم بجوشه... بعد توی آبکش ریخته و آب سرد روش میگیریم.... این کارو حدود سه بار در حقیقت تا وقتیکه تلخی پوست پرتقال گرفته بشه تکرار میکنیم... البته یه ته مزه تلخی که بمونه بهتره و طعم و مزه پرتقال قشنگتر تو کیک حس میشه...

برای کیک یک پیمانه شکرو با مخلوط کره و روغن ( من در کل کمتر از یک پیمانه ریختم خیلی چرب دوست نداره بشه) حسابی با همزن می زنیم تا کرم رنگ و کشدار بشه....

تخم مرغها رو دونه دونه اضافه کرده و در همین فاصله باز هم میزنیمشون.... حالا نوبت پوره پرتقاله...

یدونه پرتقالیو که پوستشو استفاده کردم بخشهای سفیدشو کنده و دور میریزیم و نصفش کرده دونه هاشو در میاریم.... بعد با هر وسیله ای که در دسترس بود پورش میکنیم.... من پرتقالم از شانس خونی بود ولی می تونید برای نارنجی تر شدن کیک یه سر خلال دندون رگ قرمز اضافه کنید ...

//bayanbox.ir/view/7819929771908235451/WP-20150205-006.jpg




پوره پرتقالو به مواد اضافه میکنیم و کمی بهم می زنیم.....

//bayanbox.ir/view/450391713132403678/WP-20150205-008.jpg



حالا آرد و بیکینگ پودرو با هم الک کرده و  به مواد اضافه میکنیم... دیگه نیازی به هم زدن زیاد نیست.... کافیه با سر خاموش همزن یه کم مخلوطشون کنیم و اگر ارد توشگلوله شده با دور تنهد سی ثانیه هم میزنیم.....

حالا پوستهای تلخی گرفته رو اضافه میکنیم و مخلوط میکنیم ... مایه نهایی رو تو قالب چرب و آرد پاشی شده میریزیم و در فری که از قبل گرم شده میذاریم تا حدود چهل و پنج دققیه با دمای زیاد بپزه


//bayanbox.ir/view/7585357258572120298/WP-20150205-009.jpg




//bayanbox.ir/view/4805457345155275522/IMG-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B5-%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B4%DB%B4%DB%B5.jpg











//bayanbox.ir/view/8618729099789564970/IMG-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B5-%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B5%DB%B1%DB%B1.jpg

۱۶ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۲۷ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ن. علمی نیک

عطر مادر...گاه رفتن

امروز داشتم آرشیو متنهامو می خوندم.... رسیدم به خاطراتی که مادر شهید حمید دستجردی با لهجه شیرین بجنوردی تعریف کرده بود و نوشته بودم.... صدای مادر پیر هنوز توی گوشمه...


آخرین بار که می رفت دلم پر شده بود از آشوب های گاه و بیگاهی که گاه بی قرارم  می کرد و از اندرون دلم خبر به چشمهایم می برد و اشکی که ناخوداگاه سرازیر میشد بر دامن.
چند شب بود با صدایش که بیدار می شدم می فهمیدم لحن مناجاتش دیگر گونه است . بعد از نماز شب سرش را بر روی بالشم می گذاشت و آرام سرش را به سرم می مالید . دیگر نمی توانستم بیشتر خودم را به خواب بزنم . میگفتم : حمیدم! چرا اینجا مادر؟ سر جای خودت چرا نخوابیدی؟
با لحن مهربان و شوخ همیشگیش می گفت : نه ! بوی مادر چیز دیگه ایه .
و سرش را به گونه ام می چسباند می گفت: نه  بذار ببینم بوی مادر چه جوریه .
 و می خندید و همانجا می خوابید ، در کنار من .
به یاد کودکی هایش می افتادم . کودکی هائی که خیلی هم دور نبودند. موهایش را نوازش می کردم و باز ناخوداگاهی اشک و بیقراری دل و حدیث یک مادر بیتاب و دل نگران .
آن صبح آخر از خواب که بیدار شدم در تب و تاب بود . می اورد و می برد . یکجا نمی نشست . گفتم : حمیدم خسته شد ی مادر .
گفت : نه مادر . مگه روضه نداری امروز؟
راست میگفت . حواسش از خود من جمعتر بود . خودش و احمد همه کارهایم را کردند . روضه که تمام شد و میهمانها رفتند گفت : مادر یه چیز درست کن برای توی راهم . خدا بخواد عصری راهیم .
آه از نهادم بلند شد . گفتم: چرا از صبح نگفتی غذای خوب درست کنم برای  راهت ببری؟
گفت : نه مادر خسته ای . دو تا تخم مرغ هم آب پز کنی خوبه .
و همان هم شد . دو تا تخم مرغ برایش آب پز کردم  پیچیدم لای نان و گذاشت توی ساک کنار لباسهائی که با خود می برد و ...با خود می برد تمام هستیم را و دلم را و ... ولی حتی اشک هم جرات بیرون آمدن نداشت در آن لحظات آمدن و رفتن .
آب و قرآن و آیینه را که روی سرش گرفتم خم شد . قرآن را بوسید و باز هم خم شد و پیشانیم را بوسید . گفتم : مادر بری انشاالله که سالم برگردی مهندسم. 
می دانستم جوابش این خواهد بود مثل همیشه که مادر دعا کن همه رزمنده ها پیروز باشند. حتی اگر سالم بر نگردند.
ولی مگر دل مادر راضی می شد؟
خم شد و توی گوشم نجوا کرد: چی گفتی مادر؟
گفتم : هیچ.
سرش را برد پائین . شانه های لرزانم را بوسید .
گفت: گریه که نمی کنی مادر؟
چشمه اشکم خشکیده بود.
شانه دیگرم را بوسید: دعایم کن مادر.
دیگر برایم یقین شده بود که این آمدن را رفتنی نیست .
صدایم می لرزید ولی بغض می ترسید از شکسته شدن. گفتم: مادر انشاالله که پیروز باشی . هم تو هم همه رزمنده ها.
باز هم قرآن را بوسید و رفت .
قامت مردانه اش که از قاب در می گذشت بغضم شکست و اگر احمدم نبود که می توانست آرامم کند؟ .... و دل نجوا می کرد بیخ گوش خستگی هایم که اگر احمدت هم نباشد.... و بغض باز هم  می ترسید از شکستن....


۱۱ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۰۸ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ن. علمی نیک

میروم اما نمی آید دلم

17 دی یه دعوت با شکوه و ناگهانی.... تماس گرفتن و گفتن میخوای بری؟ ....نیکی و پرسش.... وچه مهمانی زیبایی بود...





مهمانیه دیگه... تموم میشه... صد حیف که خیلی زود مثل چشم بر هم زدنی تموم شد... برگشتیم خونه و دلمونو جا گذاشتیم
.
.
چه سخت است دل کندن و رفتن...
گذاشتن و گذشتن...
می روم اما نمی آید دلم    مال تو این پاره پاره حاصلم...
زانوانم را توان کشیدنم نیست
افتان و خیزان آمدم .... از شوق
و افتان و خیزان باز می گردم.... از افسوس

۰۶ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۱۰ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ن. علمی نیک