در مسیر آسمان

خونه ی حرفای من

جاودانگان

چراغی در نهانخانه دل همیشه روشن است و با یاد آنان که رفتند می سوزد. آنان که رفته اند و نامشان باقیست. پس چگونه بگوئیم که مرده اند و نیستند؟ مگر حسین علیه السلام در غروبی  سرختر از خون تمام عاشقان تن به زخمه شمشیر نسپرد؟ مگر برادر رشیدش عباس دلاور،دستانش را هدیه اسلام نکرد؟ مگر تمام شهدای اسلام از صدر آن تا کنون مرگ  سرخ را انتخاب نکردند؟ ولی  مگر  نام ایشان مرده و از بین رفته است ؟ امروز ما مفتخریم به اینکه از سلاله مردانی هستیم که رفتند ولی جاودانه شدند. روحشان در دیار باقیست  ولی در این دنیا نیز نامشان باقی  و فنا ناپذیر است .

ادامه مطلب...
۱۶ دی ۹۱ ، ۱۹:۲۴ ۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ن. علمی نیک

اعتراف شماره 1

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ دی ۹۱ ، ۱۵:۵۹ ۵ نظر
ن. علمی نیک

خلوت ترین حیاط من


اینجا توی حیاط خلوتم همه چیز آرام است . نسیمی آرام میان شاخه های بید می پیچد و گیسوانش را نوازش می کند.
دستهای همهان نسیم روی آب حوض نقاشی می کشد. دایره در دایره . موج در موج...
پشته یاس هنوز روی شانه دیوار لمیده و آنسوی خلوت حیاطم را نگاه می کند.
آن بیرون هیچ چیز آرام نیست . درست مثل درون من . غلغله است .
اینجاآسمان آبیست . حتی یک لکه ابر هم زاده نشده .
دستم را به تنه بید میگیرم و می چرخم. می چرخم و می خوانم :
رفتم لب رودخونه دیدم که غرق خونه
گفتم که ای رودخونه بابا میاد به خونه

آن بیرون هیچ چیز آرام نیست . مردانی می آیند که کاکلشان خونیست. زنانی مویه میکنند که چادرشان خاکیست .
آن مردان با خودشان چیزی را آورده اند.
اینجا توی حیاط خلوتم همه چیز آرام است .
می چرخم و میخوانم :
گفتم دلم گرفته بابا ز پیشم رفته
گفتا دلت نگیره شادی درت نمیره

ماهی ها توی حوض دنبال چیزی میگردند. می پرسم از ماهی ها: آسمان شما هم می چرخد؟
ماهی ها دم هم را گاز میگیرند و جوابم را نمی دهند.
آسمان ، بالای سرم می چرخد و می چرخد.
آن بیرون هیچ چیز آرام نیست .
باد توی شاخه های سیب می پیچد و برگهایشان را چنگ میزند. برگها مثل گیسوان آشفته زنهائی که گریه میکنند کنده می شود و به زمین می ریزد .
مردان زیر درختان سیب نسشته اند و کاکلشان خونی و ..خاکیست .
چادر خاکی و ...خونی زنها همه جای صورتشان را پوشانده .
مردان چیزی را .....نه ! کسی را آورده اند.
دور درخت بید می چرخم و می چرخم . می خوانم و می خوانم :
گفتم که ای رودخونه بابا میاد به خونه؟
گفتا که بابا رفته
خونش به من سپرده
گفتم بابا کجا رفت ؟
گفتا پیش خدا رفت .

میان دل آسمان چند لکه ابر متولد شده اند.
اینجا توی حیاط خلوتم همه چیز آرام است . جز من که می خوانم ، و آسمان ...که روی سر دنیای کوچکم می چرخد.
۰۱ دی ۹۱ ، ۱۶:۲۸ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ن. علمی نیک